بستن تبلیغات

نگین
تاريخ : شنبه 10 تير 1391 | 13:05 | نویسنده : بابای نگین

 

 

 

 

 

 

 

 سلام اگر دنبال مطالبي در مورد نوزاد و كودك هستيد كليك كنيد.

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 آذر 1391 | 15:12 | نویسنده : بابای نگین





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:22 | نویسنده : بابای نگین

سلام

به زودی با کلی مطلب و عکس برمیگردیم.





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 10 تير 1391 | 8:38 | نویسنده : بابای نگین

 

ديروز يعني 22/03/1391 تولد نگين جون و همچنين يكسالگي وبلاگش بود .





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 ارديبهشت 1391 | 15:44 | نویسنده : بابای نگین


ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 | 12:08 | نویسنده : بابای نگین

قرار بر اين بود كه طبق هماهنگي كه با باباي امير مسعود جون به عمل آورده  بوديم  روز 29 اسفند ماه از همدان حركت كنيم به طرف شيراز و اول فروردين و سال تحويل شيراز باشيم .اما به دليل حجم زياد كاريم من مجبور بودم روز 29 اسفند تا ساعت 5 عصر هم سركار باشم . و فرداش يعني اول فروردين راه بيافتيم . از محل كار كه  در اومدم اول به سرويس ماشين رسيدم و بعدش كارواش و يه كم خريد براي طول مسافرت چون قرار شد صبح راه بيافتيم. تا دير وقت مشغول جمع و جور كردن وسايل بوديم. و ساعت شش و چهل دقيقه صبح راه افتاديم . سال تحويل عوارضي  اتوبان ساوه به سلفچگان بوديم و دقايقي براي تحويل سال و استراحت  و صرف صبحانه ايستاديم . و مجددا راه افتاديم رفتيم و بعد از گذشتن از سلفچگان – دليجان – برخوار و ميمه و وزوان – مورچه خورت و اصفهان تصميم گرفتيم براي ناهار و نماز و كمي استراحت شهرضا  بايستيم . و بعدش مجددا راه افتاديم به طرف شيراز با اينكه بايد ميرفتيم  به طرف شيراز اما نتونستيم مقاومت كنيم و يه راست رفتيم پاسارگاد با اينكه داشت غروب ميشد اما ديدن مقبره كوروش كبير و مجموعه پاسارگاد خستگي چندين ساعت رانندگي رو از تنم درآورد .

 

همون دقايق بود كه باباي مهربون امير مسعود جون تماس گرفتند كه ما منتظرتونيم ايشون به قدري به ما لطف داشتند كه حتي تصميم گرفته بودند براي استقبال از ما تا مرودشت هم بيان اما با اصرار ما ايشون منصرف شدند و قرارمون دروازه قرآن شد. من با توجه به عكسهاي باباي امير مسعود و نيز امير مسعود جون ايشون رو شناختم و به دليل مشغله و بيماري امير مسعود شام رو  بيرون و در غذا خوري بوديم و بعدش رفتيم منزل . صفا و صميميت و مهربوني و خونگرم بودن باباي امير مسعود واقعا مشهود و قابل لمس بود . خونواده ی امیر مسعود جون واقعا ما رو شرمنده كردند و خيلي از برنامه هاي نوروزيشون رو بخاطر ما بهم زدند. مهربوني و خونگرم بودن خونواده امير مسعود نه از لفظ و كلام بلكه از اعمال و رفتارشون مشخص بود . فرداش رفتيم باغ ارم و شهر بازي و شام رو هم همونجا خورديم

 

فرداش تا ظهر به دليل اينكه باباي امير مسعود كار داشتند منم هم تصميم گرفتم چرخي بزنم و خانومها هم كمي راحت تر به كاراشون برسند . ظهر به طرف تخت جمشيد راه افتاديم عظمتي  به يادگار از ايران باستان با ديدن تخت جمشيد – پاسارگاد و... نه به ياد سلطنت و شاه و دربار و ... ميافتم . بلكه بياد هنر بزرگي جلال و مهر  محبت و يكتا پرستي ايرانيان باستان ميافتم . هميشه برام جذاب بوده و هست حتي اگه هر روز هم به ديدن اين آثار برم .

 

عصرش به ديدن انواع پرندگان رفتيم در هتلي در حوالي تخت جمشيد براي نگين و امير مسعود جالب و همينطور ما جذاب بود فلامينگو – پليكان – انواغ غاز – كاسكو – طوطي – عقاب – قو و...و بعدش ناهار رو در نزديكي تخت جمشيد خورديم .

 

بعدش هم به طرف كامفيروز محل زندگي پدر بزرگ و مادر بزرگ  امير مسعود حدود شب بود كه رسديم . از كنار سد درود زن مزارع اطرافش گذشتيم اما چون شب بود نتونستيم درست اونو ببينيم اما ميشد فهميد كه چقدر بزرگ بود.شب هنگام بود كه رسيديم .يه استقبال خوب  خونواده ي واقعا مهربوني بودند كه در برخورد اول كاملا مشهود بود . بخصوص اينكه شام و شب و صبحونه هم مهمون پدر واقعا بزرگوار و مهربون مادر امير مسعود بوديم در كامفيروز جمع صميمي شاداب و يك رنگ خونوادگيشون منو ميبرد به سالهاي كودكيم برام جذاب بود. پدر مهربونشون مادر سرشار از سادگيشون عموي دل زنده و با نشاط و مهربونشون عمه ي با صفا و خودمونيشون و ......جو واقعا جوي شاد مهربون و با صفا يي بود . زماني كه ميخواستيم از كامفيروز به طرف شيراز بيائيم و همگي براي بدرقه توي حياط بودند و ناراحت از اينكه ما داريم ميريم نگراني و ناراحتيشون رو ميشد حس كرد.  قابل تقديربود و تامل.

خلاصه برگشتيم شيراز و ما  از ميزبانهاي عزيزمون جدا شديم و به طرف خليج فارس و استان بوشهر راه افتاديم . ناهار و نماز رو توي شهر فيروز اباد و توي يكي از پاركهاي سر مسير بوديم و از شهرهاي فيروز آباد  گور جم و .. گذشتيم . كوه پرديس يادآور شاهنامه  بزرگ فردوسي بود  كه در مسير و نزديكي جم بود .

جاده پراز فراز و نشيب  و خسته كننده ايي رو طي كرديم غبار خيلي غليظي بود كه قدرت ديد رو به حداقل رسونده بود و امكان حركت با سرعت بالا رو از ما گرفته بود. يه مسير رو به دليل غبار اشتباه رفتيم اما خالي از لطف نبود به جاي مسير بندر كنگان به طرف بندر سيراف رفتيم البته زياد از مسير اصلي دور نشده بوديم . اما در عوضش بندر سيراف رو هم ديديم.

دوباره راه افتاديم به طرف كنگان و ديدن يكي از دوستان شب رسيديم و حبيب به استقبال ما اومده بود

دخترش ريحانه كه هم سن و سال نگين هم بود سوار ماشين ما شد و با هم رفتيم خونه . ماشين ما توي حياط خونشون جا نميشد بنابراين ماشين رو زديم توي حياط همسايه چون كوچه هاشون هم باريك بود و نميشد پارك كرد. صبح روز بعد بارون كمي باريد بود و به دليل وجود غبار غليظ همه چيز و همه جا گلي شده بود كه با دوستم حبيب ماشين رو شستيم و خلاصه رفتيم دريا و خريد از مركز خريد پرديس در كنگان . خليج فارس واقعا اسمش برازندشه واقعا زيبا بود . استانهاي مختلف و درياهاي متفاوتي رو ديده بودم اما خليج فارس با همه شون فرق داشت ...

 

آروم بود و آبي يه جور احساس غرور به آدم دست ميداد. خيلي آروم بود ياد عظمت و بزرگي خداي مهربون ميافتادم .

 

 نگين كه وسايل شن بازيش هميشه دم  دستشه تا نزديك عصر كنار دريا بود كلي خودش رو خيس و ماسه ايي كرده بود. و بعد برگشتيم ناهار و نماز و دوباره دريا و....شب شده بود و بايد برميگشتيم خونه و فردا صبحش هم برگرديم . صبح زود و بعد از نماز صبح راه افتاديم كه برگرديم به طرف اصفهان اما نزديك شيراز كه ميشديم دلمون نمي اومد كه  دوستان و ميزبانهاي خوب شيرازيمون رو دوباره نبينيم اين شد كه دوباره ظهر كه از كنگان به شيراز رسيده بوديم دوباره يه راست رفتيم خونه ي مامان و باباي امير مسعود جون بعد از ظهر بازار وكيل و سراي مشير و شاه چراغ (ع)

 

و خونه ي عموي امير مسعود جون كه باصفا بودند و بعدش هم  يه جايي براي خريد كه مادر امير مسعود و مامان نگين عاشق اونجا بودند! خلاصه دير وقت هم خونه و صبحش هم جمع و جور كردن وسايل و نزديك ظهر هم راه افتاديم به طرف اصفهان در آباده بود كه براي ناهار و نماز توقف كرديم . و مجددا راه افتاديم ديگه غروب شده بود كه به اصفهان رسيده بوديم . قرار بود بريم خونه ي دختر عمه ي مامان نگين جون كه متاسفانه اونا نبودند و رفته بودند همدان و يكي ديگه از اقوامشون هم رفته بودند شيراز خلاصه از طرف 4راه آبشار رفتيم به طرف ميدان نقش جهان ساعت حدود نه شب شده بود كه داشتيم از نقش جهان بازديد و خريد ميكرديم كه تا ساعت حدود دوازده شب طول كشيد .

نگين سرما خورده بود و مدام سرفه ميكرد . نگين گفت بابا ميشه برگرديم همدان ؟ گفتم نميخواي باغ پرندگان و... رو ببيني . نگين كه مريض شده بود و اصلا حال و روز خوبي نداشت با بي حوصلي تمام جواب دادنه بريم خونه . گفتم چشم. خلاصه بعد از خوردن شام  البته نگين چيزي نخورد . رفتيم طرف باغ غدير چون اونجا هم مسافر زياد بود هم از لحاظ امنيت بهتر بود تا توي ماشين بخوابيم و صبح زود راه بيافتيم . هنوز نيم ساعت نشده بود كه وايساده بوديم نگين و مامانش خواب بودند ساعت حدود 2 بامداد بود و من بي خواب شده بودم كه تصميم گرفتم راه بيافتم طرف همدان . و همينطور هم شد هوا كمي سرد شده بود . راه افتاديم .  و حدود 8 صبح خونه بوديم. ...

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 ارديبهشت 1391 | 14:17 | نویسنده : بابای نگین

در ادامه مطلب میتونیم یادی از دوران کودکی خودمون بکنیم . واقعا چه دوران خوب و دوست داشتنی

بودند.یادش بخیر .

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 ارديبهشت 1391 | 14:14 | نویسنده : بابای نگین


ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 ارديبهشت 1391 | 14:10 | نویسنده : بابای نگین


ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 ارديبهشت 1391 | 14:08 | نویسنده : بابای نگین


ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 ارديبهشت 1391 | 14:06 | نویسنده : بابای نگین


ادامه مطلب

[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد